Showing posts with label زن. Show all posts
Showing posts with label زن. Show all posts

Thursday, April 9, 2015

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد ـ فروغ فرخزاد



به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل‌های خشک گذر می‌کردند
به دسته‌های کلاغان
که عطر مزرعه‌های شبانه را
برای من به هدیه می‌آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می‌کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را
از تخمه‌های سبز می‌انباشت - سلامی دوباره خواهم داد
می آیم، می آیم، می آیم
با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم: تجربه‌های غلیظ تاریکی
با بوته‌ها که چیده‌ام از بیشه‌های آن سوی دیوار
می آیم، می آیم، می آیم
و آستانه پر از عشق می‌شود
و من در آستانه به آنها که دوست می‌دارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانه پر عشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد.



شاعر -پروين اعتصامي



به راهي در, سليمان ديد موري/
       كه با پاي ملخ مي كرد زوري
به زحمت خويش را هر سو كشيدي/
             وزان بار گران (=سنگین) هر دم خميدي
چنان بگرفته راه سعي در پيش/
كه فارغ گشته از هر كس, جز از خويش
نه اش پرواي از پاي اوفتادن/
   نه اش سوداي كار از دست دادن
ـ به تندي گفت كاي مسكين نادان/
          چرايي فارغ از مُلك سليمان؟
مرا در بارگاه عدل خوانهاست/
   به هر خوانِ سعادت ميهمانهاست

بيا زين ره به قصر پادشاهي
بخور در سفرۀ ما هرچه خواهي
چرا بايد چنين خونابه خوردن/
   تمام عمر خود را باربردن؟
رهست اينجا و مردم رهگذارند/
   مبادا بر سرت پايي گذارند
مكش بيهوده اين بار گران را/
   ميازار از براي جسم جان را
ـ بگفت از سور (=جشن و مهمانی) كمتر گوي با مور/
   كه موران را قناعت خوشتر از سور
چو اندر لانۀ خود پادشاهند/
نَوالِ (=بخشش، عطا) پادشاهان را نخواهند
نيفتد با كسي ما را سر و كار/
كه خود هم توشه داريم و هم انبار
چو ما خود خادم خويشيم و مخدوم/
     به حكم كس نمي گرديم محكوم
مرا امّيدِ راحتهاست زين رنج/
   من اين «پاي ملخ» ندهم به صد گنج

گرت همواره بايد كامكاري/  
   ز مور آموز رسم بردباري